تبليغاتX
1+12..آبان..

سلام

تا حالا چند بار به ایستگاه پایانی رسیدی ؟ سوال خنده داری بود نه ؟ خوب هیچوثت نرسیدی چون اگه

می رسیدی دیگه الان نمی تونستی به این سوالم جواب بدی!

اما من امروز  به لیستگاه پایانی رسیدم لمسش کردم خیلی لذت بخش بود چون بعد از یه روز سخت

و گرم طاقت فرسا رسید م خونه و ارامش از دست رفته ام رو بدست اوردم.

نه فکر اشتباه نکن ایستگاه پایانی من اون چیزی تو فکر می کنی نیست من امروز به ایستگاه پایانی

مترو رسیدم!!!

ولی خودمونیم خیلی هم بی شباهت به اون ایستگاهی که تو فکر می کنی نیست . کدوم ایستگاه

رو می گم خوب ایستگاه مرگ چون بهترین وجه اشتراک رو دارن آرامش.

نکته جالب این جاست که امروزوبلاگ آبانی من هم به ایستگاه پایانیش رسیده یعنی داره می رسه.

اما این ایستگاه پایانی پشتش هیچ ارامشی نیست . تنها  چیزی که باعث شد ابان به اخرش برسه

نوشته های بی سر ته من بود نوشته هایی که این اخریا داشت به دره سقوط می کرد مثل خودم.

همیشه نوشتن رو دوست داشت ودارم اما خوب نوشتن نه بد نوشتن. امام صادق (ع) فرمودن دلها

به نوشتن ارمش پیدا می کنن.

نوشته های من گرچه طوفان درونم رو ارام می کرد ولی هرچه بیشتر می نوشتم بیشتر سقوط رو

احساس می کردم. پس تصمیم گرفتم دیگه ننوسم  . شاید  دیگه هیچ وبلاگی رو تاسیس نکنم.

امروز وقتی تو  ترن اخرین صفهات بوف کور صادق هدایت رو خوندم و برای اولین بار این  کتاب رو تموم

تنها چیزی که فهمیدم این بود که هیچ نفهمیدم.

تازه دونستم چقدر بده که چقدر نمی دونم چقدر از زندگی هیچی نفهمیدم چقدر غرق بودم غرق در

توهمات بی رنگ.

می دونی غرق بودن توی توهم بی رنگ یعنی چی ؟ نمی دونی ! منم هنوز نفهمیدم.

اما  شاید صادق هدایت فهمیده بود که خودکشی کرد. شاید هم نفهمیده بود.

خودکشی . می گم راه حل زیاد بدیم نیست که خودت رو از توهمات بی رنگ نجات بدی . لاقل جهنم

یه مزیتی که داره یه رنگی رو دارست. من از بی رنگی متنفرم  بدم میاد حالم به هم می خوره من

حتی بارون اب رو هم بارنگش دوست دارم حتی بو کردن روهم بارنگش تجسم می کنم.

ولی حالا وقتی که دارم می رسم به ایستاه اخر تازه فهمیدم چقدر بی رنگ بودم توهم بی رنگ

زندگی بی رنگ . ارزو های بی رنگ  حتی خدای  من هم بی رنگ بود..

مثل اینکه داریم می رسیم به ایستگاه پایانی . بچه دیدید بلاخره مسافر بارا نی هم به ایستگاه پایانی

رسید بدونه اینکه آبان رو پیدا کنه.

صدا رو می شنوی مامور مترو توی بلنگو داره داد

می زنه:

مسافران عزیز ایستگاه  پایانی می باشد لطفا هرچه سریع تر قطار رو ترک کنید..

چرا گقت مسافران عزیز !!!؟

مگه جز من تو این قطار کس دیگه هم هست !

 

پایان

...........................اینم اخرین پست

مجید.س

بدرود.یا علی

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 20:16 توسط مجید .س |

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر اید      

گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید

گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد

گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید.

غم اندوه فراوانی را تحمل کرده ای و امید از همه و از هر جا بریدی . خداوند به فضل خود تو را نجات

داد  و در سلامت  بروی تو گشود و تو را از غم و رنج رهانید کارت روز به روز بهتر می شود فقط

عبادت خدا را از یاد مبر :

چون اوست برآورنده همه حاجات.

..............

۱+۱۲: امروز وقت اومدن از دانشگاه دم ورودی مترو گلشهر کرج وقتی فالی رو که از پسرک خریده

بودم باز کردم چشمم به نوشته های بالا افتاد.

نتیجه بهترین فال زندگیم همین فال بود و بدلم نشست.پس خدا رو شکر.

۱+۱۲: از من به بزرگ  : بانو حضرت زینب  یه الگو بود من سر پا تقصیر کجا یکه تاز صبر کربلا کجا.

ازمن  به مسافر شب: خیلی زیبا صبر رو وصف کردی

۱+۱۲: از داداش به کبوتر درسات رو جدی بخون می دونم که می تونی.

۱+۱۲: از داداش به ابجی شیما : دلمون بدجوری براتون تنگ شده بود  راه گم کرده بودی یا دلت برام

تنگ شده بود . خیلی خوشحالم کردی. یه درخواست از داداش به ابجی شیما : دلم برا نوشته هات

تنگ شده برا مزرعه ات برا قدم زدن لای خوشه های نارس گندم . می شه دوباره راش بندازی؟

۱+۱۲: از من به همه کسانی که به من لطف داشتن و مخصوصا حمیده خانم: برا همتون دعا

خواهم کرد.

مجید .س همین الان.

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:16 توسط مجید .س |

باز هم بی مقدمه

خطی نوشت بردیواره قلبم

با مرکبی از

 باران

باز هم بی مقدمه گفت

خداحافظ

و رفت

و این بار

در نگاهش چیزی خواندم

چیزی خالی

در چشمانش پایان را خواندم

باز هم بی مقدمه به مرگ

سلام کرد!

................................

۱+۱۲: جبر زندگی  گاهی وقت ها مسیر زندگی رو پر از پستی وبلندی می کند و تنها راه حلی که

 برای ادمی وجود داره صبر و استقامت می باشد. تو زمونه ما دیگه از استقامت خبری نیست اگه روزی

استقامت رو دیدی حتما سلام من رو بهش برسون  و بهش بگو سخت نیازمندش هستم.

اما صبر  ! خوب کلمه قشنگی  معنای قشنگی هم داره اگه خوب بهش فکر کنی  می بینی عملکرد

خوبی هم داره. ولی اره ولی صبر بدونه استقامت می دونی به چی می مونه ؟

به این می مونه که تشنه ات باشه مقابل یه چشمه نشسته باشی وبهت بگن  یابا قاشق آب بخور !

یا باید ده روز صبر کنی تا یه ظرف بزرگتر برات بیارن!

این جاست که باید اونقدر استقامت داشته باشی که بتونی با قاشق  کوچیکت بتونی اب بخوری تا

نمیری. ولی وقتی استقامت نداشته باشی !؟ یه ذره فکر کن ! ببین می تونی صبر داشته باشی تا

ظرف بزرگتر بیارن تا بتونی اب بخوری؟ می تونی ؟

به فرض اینکه بتونی ! سه روز نشده فاتحه ادم خونده است.

نتیجه استقامتم تموم شده صبر بدونه استقامت هم معنایی نداره

راه حل دیگه ای بلدی بهم بگو یه راه حل جدید..

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 13:38 توسط مجید .س |

در صبح سبز زندگی

سیاهی را بشوی

زلال باش

به ماننده قطره های باران

پنجره دلت را باز کن

به روی لبخند

روشنایی را دریاب

گرم باش

به مانند انوار طلائی آفتاب

نگاه را از غم تهی کن

لبریز باش

از امید

به مانند صبح سپید عاشق

گل نیلوفر را لمس کن

سرود تولد بخوان

خدا را حس کن

به مانند بویدن معشوق..

............................................

محمد عزيز من

تقدیم به محدم عزیزم ..یکی از بهترین دوستهای تمام دوران زندگیم.. برای روز تولدش

مجید .س ۸/۲/۸۷

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 11:22 توسط مجید .س |

آبان دختری بود تنها از جنس باران با چمدان هایی پر از نیلوفر که یک روز امتداد جاده تنهای دلم را

طی کرد و در مه ناپدید شد.

و من سال ها در میان این خانه متروک به انتظار ش نشسته ام چهار زانو و خیره به قاب عکسی بر

دیوار.

خیره ام به تنها عکسی که سال هاست تنها همدم تنهاییم می باشد تنها چیزی که از او برایم مانده

یک عکس و دو شاخه گل نیلوفر. گل نیلوفری که هنوز بوی تازگی مدهد.

چراغ خانه من از سال ها پیش خاموش است وقتی رفت روشنایی چون ستاره دنباله دار از خانه جانم

پرکشید. از روشنایی بزرگ تنها چیزی که به جا مانده کورسویست که رو به افول است.

نمی دانم حس می کنم دیگر این خانه برایم تنگ شده است بوی تعفن گرفته ام کم کم به پوسیدگی

نزدیک می شوم. بازدم نفسهایم رنگ شب دارد. لحظه ایست که احساس می کنم که چیزی کسی

گردنم را می فشارد نفسم در تنگنا قرار گرفته است لحظه ایست که به مردن شبیه است.

کشان کشان خود را به در می رسانم آرام دستگیره را فشار می دهم سوز سردی را با تمام جوارحم

احساس می کنم نور ضعیفی از خورشید که از روزنه ابری پیداست تن رنجورم را نوازش می کند.

لحظه ای  ایست که احساس می کنم خون در رگ هایم  به جریان افتاده است لحظه ایست که

حس می کنم نیروی بر درونم در حال تابیدن است صدای مرا به خود می خواند صدایی که تنینش

سال هاست که برایم آشناست ! صداي دختر باران ! صداي آبان!

در آستانه در جاني تازه گرفته ام نيروي مرا وا ميدارد به حركت به تكاپو.

به راه مي فتم براي جستجوي آبان بادستاني خالي چتري بسته در انتظار بارش باران..

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 15:24 توسط مجید .س |

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 11:39 توسط مجید .س |

ساعت عدد ۸را نشان می دهد


بی محبا از جا بر می خيزم


پنجره را می گشايم


اولين نسيم بهاری


وصدای قناری


که می خواند


و نگاه کودکانه


مریم


که لبخندش


موجب خنده ام می شود


ومادر


که سفره را پهن می کند


مجاور با غچه


صبحانه


نان وپنير داريم..

 

......................................................

هر چند کمی دیرست ولی این مطلب رو برای ورود بهار نگاشتم..

 

روز هایتان آبی وشبهایتان مهتابی

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 14:44 توسط مجید .س |

به نام پدر

که نامش پر از یک رنگی ست

واژه واژه ی کلامش

پر از صداقت و قشنگی ست

به نام پدر

که نامش پر از سادگی ست

قلب بزرگش

پر از عطوفت و دلدادگی ست

به نام پدر

که نامش نشان افتادگی ست

نگاه مهربانش

پر از امید وایستادگی ست

به نام پدر

که نامش پر از سبزینگی ست

دست های گرمش

پر از آرامش همیشگی ست

به نام پدر

که نامش پر از غروز و جاودانگی ست

لبخند زیبایش

برایم تمام زندگی ست

.....................

به یاد پدر

که جایش همیشه خالی است

دستان پدر گرم ترین دستانیست که تا به حال حس کرده ام..

 

............................................................

ششم فروردین ۸۶ روزی که پدرم غریبانه پرواز کرد.

+ بچه ها از همتون می خوام که توی این سال جدید بیشتر مواظب

خنده ها و دست های گرم پدرا و مادراتون باشید.

+یه چیز دیگه مواظب خنده های زیبای خودتون هم باشید.

مجید.س....مسافر بارانی....

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 20:14 توسط مجید .س |

امروز آرزو کردم کاش در دورترین نقطه دنیا بودم

آنجا که جای پای هیچ انسانی در ان نباشد.

برایم مهم نیست جایی که می خواهم باشم

زمینش گل نیلوفر دارد یا نه، آسمانش آبی است یا سیاه

جایی رو می خوام که فقط سکوت در انجا حکمران باشد

جایی که من باشم خدا

آنگاه از خدا بخواهم که بزرگترین آرزویم را براورده کند

و اگر آرزویم براورده نشد از او بخواهم که دیگر زنده نباشم..

............

+

خدایا دلگیرم امشب

از زنده بودن سیرم امشب

من از قصه پیرم امشب

خدایا می خواهم بمیرم امشب..

پ .ن۱: عید اومده همه دارن براش سبزه می خرن براش ماهی قرمز می خرن براش خونه تکون می دن

و براش می خندن ، کاش ادما همیشه سبزه بکارن ماهی بخرن و همیشه هم بخندن .

این همه رو گفتم که فقط بگم که نمی دونم چرا من سبزه نخریدم ماهی قرمز نخریدم بلکه از اومدن عید

هم خوشحال هم نشدم حتی حس حسودیم ندارم که چرا همه دارن برا عید اماده می شن ومن..

پ . ن۲:همیشه وقتی نوشته های سوزناکتون رو خوندم گفتم خدا هست حتما مصلحتی بوده یا

کار های خدا حکمتی داشته اما حالا یکی رو می خوام که بهم بگه که خدا هست..

پ . ن۳:نا شکر نیستم و ناشکری هم نمی خوام بکنم اما اهای خدا خدای مهربون اگه بزرگترین ارزوم رو

براورده نکنی می دونم که می میرم دیگه دارم کم میارم خودم رو گم کردم نزار تور هم گم کنم اونوقت

دیگه هیچی نمی خوام جز مرگ..

بچه ها مسافر بارانی داره به آخر خط می رسه ، پس از تون در خواست می کنم اگه فرصت کردید لحظه

سال تحویل فراموشش نکنید و برای براورده شدن آرزوش دعا کنید.

یا هو

با اینکه هیچ حسی نسبت بهش ندارم ولی بازم  می گم عیدتون مبارک روز های شادی رو براتون آرزو

می کنم.

التماس دعا و یا علی..

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 20:45 توسط مجید .س |

دیشب در شلوغی آسمان

نگاهم به نگاهی خیره شد

در نگاهش سکوت را خواندم

که فریاد می زد

به رنگ تمام ستارگان آسمان

ودر دل آرزو کردم

کاش نگاهش همیشه

به نگاهم خیره باشد...

......................

+

ــ آهسته گفت سلام

سلام!

ــ تو او را دیده ای

کی رو می گی؟!

با لبخندی که معلوم بود تلخ است

ــ پس تو هم ندیدیش

کی رو؟

در پاسخ گفت:

ــ گفتم که ندیدش

خوب اسمش را بگو شاید دیده باشمش!

گفت:

ــ ندیده ای . چون اگر می دیدیش دیگر نمی پرسیدی که کی رو میگم!!!

رهگذر

این را گفت و آرام

مسیر را در پیش گرفت

ودر خطوط موازی جاد ه

ناپدید شد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

برایم بنویس که که رهگذر چه کسی را می گفت که من نمی شناختمش تا بتوانم

بهترین عنوان را برای این نوشته ام انتخاب کنم

یا علی  تا هفته بعد.

سال نو رو هم بهتون تبریک می گم.

..............

با تشکر از همه

و  دوست خوبم مسافر شب

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 20:39 توسط مجید .س |

از طلوع تا غروب

در بلند ترين نقطه ي دشت نيلوفر

ايستاده

رو به آسمان

خيره در انحناي يك پرواز

در ميان ستارگان

خيره بر پرواز يك فرشته سفيد

در ابي ترين نقطه ي رنگين كمان

خيره بر يك موجود مهربان

در ميان بارش ارام باران

خيره بر سقف دشت نيلو فر

خيره بر پرواز قشنگ  يك فرشته

در لحظه هاي زيباي اول و اخر

***************

و چه زيبا بود

احساس داشتن يك خواهر

خواهري به نام كبوتر

خيرهام بر پروازت..

.***************

"به مناسبت ۱۵ اسفند"

تقديم به ابجي مهربانم،كبوتر زيباي دشت بارانم ابجي فاطيما براي زاد روزش.

از همه درخواست دارم برايش ارزوي سلامتي و موفقيت كنيد.

اين يك درخواست مي باشد...

.................................................................................................

تا سه شنبه بعد يا علي

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 21:14 توسط مجید .س |

وقتی خواب بودم خواب دیدم

خوابي به زلالي اب باران

خواب یک فرشته

فرشته باران!

از فرشته باران پرسیدم

دلم بدجوری خشک شده

چرا بارون نمی باره

بدونه هیچ سخنی در پاسخم با دست به گوشه ای اشاره کرد

وقتی مسیر اشاره اش رو دنبال کردم چشمم به خیمه برخورد

که بر سر درش نوشته بود

یاحسین

و  دلم سیراب شد

خواب نديده بودم..

...........

۱. یا حسین

۲. خدا یا می دانم بنده ای هستم با دستانی خالی و روی سیاه ُ اما به خاطر دل کودکی معصوم  و

سجده های کود کانه اش اورا شفا بده ..

۳.یا حسین  نگاهم بر در خیمه همیشه سبزت خیره خواهد ماند  تا همیشه.. دستانم را بگیر

۴. هموند های باران محتاج دعای تان هستم

۵. یا حسین (ع)

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 21:11 توسط مجید .س |

روز ها را تمام به عشق باران شمردم
و شب ها را تمام به عشق باران بیدار ماندم
من ساعت ها به انتظار لحظه ی دیدار ماندم
برای باریدنش آواز باران خواندم
من یاس را از در خانه راندم
نمی دانم چرا در دل کویر
به یاد باران باز هم خیس ماندم..

Home
Email
Night Skin